بسم رب فاطمه….

يا فاطمه جان…عشق تو درد است و تو خود درمان آني!


دلم باز هوس لباس سياه كرده است.


لباسي كه ایام فاطمیه بر تن مي كنم، نذر آن آقايي كه بيايد و انتقام خونت را بگيرد.


دلم تنگ است براي سربند هاي “يا فاطمه”


انگار همشان بوي كربلا مي دهند…..


(نمي دانم چرا با ديدن سربندها ناخود آگاه ياد جبهه ها مي افتم و دلم عجيب تنگ


مي شود براي شلمچه، براي طلاييه، مهران …!


كربلاي جبهه ها يادش بخيــر)


دلم تنگ شده است براي هيئت هاي عزاداري


براي گريه هاي دسته جمعي،براي وقتي كه فرياد هاي “يا فاطمه” از ته دل همه بلند


مي شود.


مي شود حس كرد حسين جان،اين فريادها به كربلايت مي رسد!


همان فرياد هايي كه به گمانم يك سال ته دل همه خاك مي خورد….


مي شود حس كرد فاطمه جان،روي شاخه هاي درختان،انتظار پرندگان را به آمدن


فاطمیه….

فاطمیه تا حکایت می شود… غربت حیدر روایت میشود…

 


فاطمیه از جفا شاکی بود… ماجرای چادر خاکی بود… 



فاطمیه فصل بیعت باعلی است… جرم زهرا گفتن یا “علی” است…


بر دشمن و دوست ، اعتبارش پیداست / در سینۀ عاشقان مزارش پیداست


نوروز ســـر سفرۀ زهـــرا هستیم / سالی که نکوست از بهارش پیداست…!

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: ابزار تهاجم فرهنگی1  لینک ثابت